عبد الله قطب بن محيى

466

مكاتيب عبد الله قطب بن محيى

هر كار كه شخص مىكند و او را در آن نيّتى الهى هست آن كار تمام با نور مىشود و آن انوار براى او مدّخر مىگردد براى آن ساعت كه جان از تن برآيد فى الحال كه جان از تن برآمد آن قوافل انوار پربار از يمين و يسار او درمىآيد ، چه گويم از آن روشنى ديده كه او را در اندام حاصل مىشود « اللّهمّ لا تحرمنا منه » هرگز او را رغبت بازآمدن به دنيا نيست ، بلكه از دنيا چنان رمان است كه آدمى از آنكه باز شكم مادر رود ، تلخى و سختى او همين قدر است كه در نزع است فى الحال كه متوفّى شد تلخى و سختى رفت و چه گويم كه چه خوشى و ناز و نعمت او را پيش مىآيد ، چون چنين است از كار خير كردن نمىبايد آسود كه هر خير كه كردند ذخيره شد ، هرچه پيش مىآيد گو بيا كه شخص گرو خود از ميان گرفت . اى جهان ! با ما چه توانى كرد ما خير كرديم ، اكنون تو هرچه مىخواهى بكن كه كردهء ما را ناكرده نمىتوانى ساخت ، از ما كه پيوسته در كمين باشيم و چون خيرى دست دهد بر آن چسبيم و تا ديدى كرده‌ايم ، بعد از آن تو هر لگدكوب كه خواهى ما را مىكن و حقّا كه ديگرباره اگر خيرى روى نمايد ، همچنان بر آن جهيم كه بار اول ، و از لگدكوب تو نترسيم و تا زنده‌ايم كار ما همين است ، ما در كمين خيرات و تو در كمين آزار ما بر آن ، از تو كه كوشى و از ما كه كوشيم ، تو يقين بدان كه ما دست از خوشى جهان شسته‌ايم و به خود نهاده كه اين يك عمر به تلخى گذرانيم و اميد خوشى به عمر دوم بسته‌ايم كه در آخرت يابيم ، چون ما به خود نهاده‌ايم كه خوشى نبينيم اگر خوشىاى روى مىنمايد آن چيزى است كه به راه بازيافته‌ايم ، اما ناخوشى آن خود بر اصل خود است . اى جهان ! « ما چو داديم دل و ديده به طوفان بلا . . . » اى جهان غافلان كه جز خوشى اين جهان خوشىاى گمان ندارند بر سر خوشى اين جهان لرزان و از ناخوشى آن ترسانند ، ما چرا اين خوشى ، خوشى دانسته‌ايم و هوس آن ما را برخاسته ، بود و نابود اين خوشى بر خود يكسان كرده‌ايم ، تو بسيار زحمت مكش ، اى جهان ! سرمايهء ما